چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند، محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که می شد به صحبتهایشان گوش داد. ولی گفت : من" صلح" هستم ، کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم. لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت. دومی گفت: من" ایمان" هستم وجود من ضروری نیست ، پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم ،سخنش به پایان رسید. نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد. شمع سوم با ناراحتی گفت: من "عشق" هستم من توان روشن ماندن را ندارم ، مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت آن بی خبرند ، آ نها حتی فراموش می کنند که به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند. زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد. ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت : چرا شما خاموش هستید ؟ شما باید همه روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد. در این لحظه شمع چهارم گفت :نترس تا زمانی که من هنوز می درخشم میتوانیم شمع های دیگر را بیفروزیم
من" امید" هستم.
بدین ترتیب همه ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم.
امید، ایمان، صلح، عشق
کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمع های دیگر را روشن کرد.
نور امیدنبایدهیچگاه از زندگیتان بیرون رود.
نوشته شده توسط mahsa در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت
برای اشکهایت ساغری از اشک میسازم برای حرفهایت باوری از اشک میسازم هوای چشمهایت ابری ودلگیرو محزون است برایت چشمهای دیگری از اشک میسازم دلت تنها تر از مفهوم بی پایان تنها یی است هجومی ازدحامی محشری از اشک میسازم
نوشته شده توسط mahsa در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت
هرگاه که
و قلبم سائقه ای دوباره میزند...
و بارن عشق تو باز در همه دشتهای زمینم میبارد...
و سپس اشکهایم همه ی مسیر های مرا میروبند و خالی میکنند...
و دوباره می ایی میدانم که تو در راهی...
و مرا دگر باره
به میهمانی
آب و ایینه و خورشید میخوانی...
نوشته شده توسط mahsa در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت
ای خدای خوبم ازت خواهش می کنم کاری کنی تا هیچ وقت دفتر عشقم به صفحه ی آخر نرسه... نگاه مهربانش را از من دریغ نکنه...ولبان و صدای جادوییش را که برقلبم نشسته از این قلب عاشقم دور نکنه... ای خدا...کاری کن که هر روزم عاشق تر از دیروزها باشم وفرداها را با عشق به او آغازکنم و امید به لمس دستان گرمش و پناه بردن به آغوش آرامش بخشش... ای یکتا فرزندکوچک تو...مدت هاست عاشق شده...عاشق...ضربان قلبش با دیدن نوری که از چراغی قهوه ای می درخشد
" به نام تسکین دهنده دل ها"
خدایا دخترکوچک تو...اکنون برای دیدن او لحظه شماری می کند تا باد وبارون صدای گامهای او را برایش بیاورند,تامرهمی برای این دل تنها باشند...
ای خدای من!فرزندت دیگر قدرت فراموش کردنش را ندارد,دیگر آنقدر دلش پر شده از عشق او که مجالی برای خندیدن نیز ندارد...
دل تنهای فرزندت بدون او تنها ترمی شود وبغض گلویش بزرگتر...بدون او تنها گریستن راه فرار است...تنهاگریستن....
ای خدا اگر این بنده ی کوچکت را دوست داری...کاری کن که اوفقط مال من باشد...فقط مال من....
ای خدا...فرزند کوچکت اگر ببیند دستهای تنها عشقش توسط کسی دیگر فشرده میشود تاب نمی آورد و می میرد...
معبودا...زندگی ام را از من مگیر,او تنها عشق من است...
ای یکتای بی همتای من...بدون او نفس کشیدن را دشوار می دانم و بدون نگاه او که استخوان هایم را می سوزاند...می میرم....
رحیما...زیستن وزندگی کردن را از من دریغ نکن...
ای آفریننده ی او ... به وسعت کهکشان ها... به سپیدی دانه های سپید برف... به طراوت دانه های شبنم...و به تعداد ستاره های آسمان دوستت دارم ومی دانم باز هم کم گفتم ...
ای تنها مالک دنیا...کاری کن که او هم مرا دوست بداردو برای من و خودش دعا کند...برای هر دویمان...
ای خدا...دلم را تنها مگذار و خوشبختی را بر سر ما بباران و ما را به ابدیت برسان,ماراباهم ...
1387/8/19 یکشنبه

نوشته شده توسط mahsa در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 14:45 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY