تبليغاتX
mahe sepid

وسعت دوری از عشق

ای رود روان...

من درتو غرق شدم اماتومرا آرام آرام به اقیانوسی آوردی و من امروز در این اقیانوس تنها مانده ام وهر روز

 به ژرفای آن فرو می روم و تنها صدف هایت در کنارم مانده اند و مرواریدهایش هرشب بر گونه هایم می

درخشند...

تو شیرینی نگاهت را از من دریغ می کنی...وفریادهای آرام دلم را نمی شنوی...

دوری تو شمع وجودم را روشن کرده که برگ های دفتر خاطرات ذهنم را می سوزاند...اما...تودر من حل

 شدی و هر چه خاطرات تو را پاک می کنم خودم نیز فراموش می شوم...

 


 

نوشته شده توسط mahsa در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت


امروز به آسمان نگاه می کردم می باریدوناگاه چشمان من نیزابری شد وبارید...

ودلیل این بارش طوفانی بود که از صدای توبه آن رسیده بود...

ناامید کننده بود...ودل عاشق مرا لرزاندکه پس لرزه هایش هنوزهم به سراغم می آید...

آری...عشق یکتای من...صدای تودوری وجدایی وفراموشی رازمزمه می کرد...

وچشمان من تحمل دیدن آن رانداشت و...بارید...

ازپنجره اتاقم به بیرون نگاه می کنم...هنوزهم چشم هایم منتظرگام هایت هستند...


 

نوشته شده توسط mahsa در شنبه سی ام آبان 1388 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت


حرف های ناگفته من درامتحان عشق تو


 

نوشته شده توسط mahsa در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت


چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند، محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که می شد به صحبتهایشان گوش داد.

ولی گفت : من" صلح" هستم ، کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم.

لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.

دومی گفت: من" ایمان" هستم وجود من ضروری نیست ، پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم ،سخنش به پایان رسید.

نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

شمع سوم با ناراحتی گفت: من "عشق" هستم من توان روشن ماندن را ندارم ، مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت آن بی خبرند ، آ نها حتی فراموش می کنند که به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند.

زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت : چرا شما خاموش هستید ؟

شما باید همه روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد.

در این لحظه شمع چهارم گفت :نترس تا زمانی که من هنوز می درخشم میتوانیم شمع های دیگر را بیفروزیم

من" امید" هستم.

بدین ترتیب همه ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم.

امید، ایمان، صلح، عشق

کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمع های دیگر را روشن کرد.

نور امیدنبایدهیچگاه از زندگیتان بیرون رود.


 

نوشته شده توسط mahsa در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط mahsa در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت


برای اشکهایت ساغری از اشک میسازم برای حرفهایت باوری از اشک میسازم هوای چشمهایت ابری ودلگیرو محزون است برایت چشمهای دیگری از اشک میسازم دلت تنها تر از مفهوم بی پایان تنها یی است هجومی ازدحامی محشری از اشک میسازم


 

نوشته شده توسط mahsa در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت


عاشق...

هرگاه که اسمانم را ابر های تیره می پوشانند...

و قلبم سائقه ای دوباره میزند...

و بارن عشق تو باز در همه دشتهای زمینم میبارد...

و سپس اشکهایم همه ی مسیر های مرا میروبند و خالی میکنند...

و دوباره می ایی میدانم که تو در راهی...

و مرا دگر باره

به میهمانی آب و ایینه و خورشید میخوانی...

دوشنبه 87/11/14


 

نوشته شده توسط mahsa در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط mahsa در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت 15:55 موضوع | لینک ثابت


عاشقانه


 

نوشته شده توسط mahsa در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 14:4 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به تو که عاشقی" به نام تسکین دهنده دل ها"

ای خدای خوبم ازت خواهش می کنم کاری کنی تا هیچ وقت دفتر عشقم به صفحه ی آخر نرسه...

نگاه مهربانش را از من دریغ نکنه...ولبان و صدای جادوییش را که برقلبم نشسته از این قلب عاشقم دور نکنه...

ای خدا...کاری کن که هر روزم عاشق تر از دیروزها باشم وفرداها را با عشق به او آغازکنم و امید به لمس دستان گرمش و پناه بردن به آغوش آرامش بخشش...

ای یکتا فرزندکوچک تو...مدت هاست عاشق شده...عاشق...ضربان قلبش با دیدن نوری که از چراغی قهوه ای می درخشد,بیش تر می شود و دل سرخش سرخ تر شده و ذوب می شود...

خدایا دخترکوچک تو...اکنون برای دیدن او لحظه شماری می کند تا باد وبارون صدای گامهای او را برایش بیاورند,تامرهمی برای این دل تنها باشند...

ای خدای من!فرزندت دیگر قدرت فراموش کردنش را ندارد,دیگر آنقدر دلش پر شده از عشق او که مجالی برای خندیدن نیز ندارد...

دل تنهای فرزندت بدون او تنها ترمی شود وبغض گلویش بزرگتر...بدون او تنها گریستن راه فرار است...تنهاگریستن....

ای خدا اگر این بنده ی کوچکت را دوست داری...کاری کن که اوفقط مال من باشد...فقط مال من....

ای خدا...فرزند کوچکت اگر ببیند دستهای تنها عشقش توسط کسی دیگر فشرده میشود تاب نمی آورد و می میرد...

معبودا...زندگی ام را از من مگیر,او تنها عشق من است...

ای یکتای بی همتای من...بدون او نفس کشیدن را دشوار می دانم و بدون نگاه او که استخوان هایم را می سوزاند...می میرم....

رحیما...زیستن وزندگی کردن را از من دریغ نکن...

ای آفریننده ی او ... به وسعت کهکشان ها... به سپیدی دانه های سپید برف... به طراوت دانه های شبنم...و به تعداد ستاره های آسمان دوستت دارم ومی دانم باز هم کم گفتم ...

ای تنها مالک دنیا...کاری کن که او هم مرا دوست بداردو برای من و خودش دعا کند...برای هر دویمان...

ای خدا...دلم را تنها مگذار و خوشبختی را بر سر ما بباران و ما را به ابدیت برسان,ماراباهم ...

1387/8/19 یکشنبه


 

نوشته شده توسط mahsa در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 14:45 موضوع | لینک ثابت